September 2009
9 posts
August 2009
1 post
خسته شدم،به همین سادگی،اعتراف سختی نیست….در واقع بریدم.خسته شدم از کوچک شدن، از تحقیر، از صبر، از ندونستن، از بلاتکلیفی…… تو بهم بگو اون دنیای قشنگ کجاست؟ کجاست اون زندگی ای که هر روزش خنده بود؟ بهم بگو تا اشک عین اسید چشمامو نخورده……
خسته ام خیلی خسته،شاید یه جزیره لازم دارم، که توش تنها زندگی کنم، یکی از بچه ها میگفت حتی فکرشم لذت بخشه! ولی من خودشو میخوام!
February 2009
1 post
آنم آرزوست
بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست بگشای لب که قند فراوانم آرزوست ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر کان چهره مشعشع تابانم آرزوست بشنیدم از هوای تو آواز طبل باز باز آمدم که ساعد سلطانم آرزوست گفتی ز ناز بیش مرنجان مرا برو آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست وان دفع گفتنت که برو شه به خانه نیست وان ناز و باز و تندی دربانم آرزوست در دست هر کی هست ز خوبی قراضههاست آن معدن ملاحت و آن کانم آرزوست این نان و آب چرخ...
January 2009
1 post
که هنوز نبودم من!
همه عمر برندارم سر از اين خمار مستي که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستي تو نه مثل آفتابي که حضور و غيبت افتد دگران روند و آيند و تو همچنان که هستي چه حکايت از فراقت که نداشتم وليکن تو چو روي باز کردي، در ماجرا ببستي نظري به دوستان کن که هزار بار از آن به که تحيتي نويسي و هديتي فرستي دل دردمند ما را که اسير تست يارا به وصال مرهمي نه، چو به انتظار خستي نه عجب که قلب دشمن شکني به روز هيجا تو که...
December 2008
1 post
تعطیل!
امتحان ها فردا با ریاضی شروع میشه و زندگی مجازی تعطیل! پس انواع شبکه های مجازی به غیر از فرفر و توییتر تا آخر امتحان ها از نعمت حضور من محروم میباشد!
و من الله توفیق!
November 2008
4 posts
در تو دمسردی پاییز که چه ؟
دشتها نام تو را می گویند کوهها شعر مرا می خوانند کوه باید شد و ماند رود باید شد و رفت دشت باید شد و خواند در من این جلوه ی اندوه ز چیست ؟ در تو این قصه ی پرهیز که چه ؟ در من این شعله ی عصیان نیاز در تو دمسردی پاییز که چه ؟ حرف را باید زد درد را باید گفت سخن از مهر من و جور تو نیست سخن از تو متلاشی شدن دوستی است و عبث بودن پندار سرورآور مهر آشنایی با شور ؟ و جدایی با درد ؟ و نشستن در بهت...
سکوت!
سکوت سرشار از سخنان ناگفته است از حرکات ناکرده اعتراف به عشقهای نهان و شگفتیهای بر زبان نیامده در این سکوت حقیقت ما نهفته است حقیقت تو و من برای تو و خویش چشمانی آرزو میکنم که چراغها و نشانه ها را در ظلماتمان ببیند گوشی که صداها و شناسه ها را در بی هوشیمان بشنود برای تو و خویش روحی که این همه را در خود گیرد و بپذیرد و زبانی که در صداقت خود ما را از خاموشی ...
October 2008
2 posts
تکیهگاه
گاهی آدمیزاد به کسی نیاز دارد تا به او تکیه کند.تکیه کند نه این که به او پشت کند.گاهی آدم این آدم ها را در زندگیاش کم دارد…….
اینجا
هنوز چراغی روشن است!
September 2008
1 post
پست اول
این اولین پست من اینجاست!