Mad of Infinity

  • Search:

  • Browse the Archive
    Subscribe via RSS

 

  • February 9, 2009

    آنم آرزوست

    بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست
    بگشای لب که قند فراوانم آرزوست
    ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر
    کان چهره مشعشع تابانم آرزوست
    بشنیدم از هوای تو آواز طبل باز
    باز آمدم که ساعد سلطانم آرزوست
    گفتی ز ناز بیش مرنجان مرا برو
    آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست
    وان دفع گفتنت که برو شه به خانه نیست
    وان ناز و باز و تندی دربانم آرزوست
    در دست هر کی هست ز خوبی قراضههاست
    آن معدن ملاحت و آن کانم آرزوست
    این نان و آب چرخ چو سیلست بیوفا
    من ماهیم نهنگم عمانم آرزوست
    یعقوب وار وااسفاها همیزنم
    دیدار خوب یوسف کنعانم آرزوست
    والله که شهر بیتو مرا حبس میشود
    آوارگی و کوه و بیابانم آرزوست
    زین همرهان سست عناصر دلم گرفت
    شیر خدا و رستم دستانم آرزوست
    جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او
    آن نور روی موسی عمرانم آرزوست
    زین خلق پرشکایت گریان شدم ملول
    آنهای هوی و نعره مستانم آرزوست
    گویاترم ز بلبل اما ز رشک عام
    مهرست بر دهانم و افغانم آرزوست
    دی شیخ با چراغ همیگشت گرد شهر
    کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
    گفتند یافت مینشود جستهایم ما
    گفت آنک یافت مینشود آنم آرزوست
    هر چند مفلسم نپذیرم عقیق خرد
    کان عقیق نادر ارزانم آرزوست
    پنهان ز دیدهها و همه دیدهها از اوست
    آن آشکار صنعت پنهانم آرزوست
    دست و کنار و زخمه عثمانم آرزوست
    خود کار من گذشت ز هر آرزو و آز
    از کان و از مکان پی ارکانم آرزوست
    گوشم شنید قصه ایمان و مست شد
    کو قسم چشم صورت ایمانم آرزوست
    یک دست جام باده و یک دست جعد یار
    رقصی چنین میانه میدانم آرزوست
    میگوید آن رباب که مردم ز انتظار
    دست و کنار و زخمه عثمانم آرزوست
    من هم رباب عشقم و عشقم ربابیست
    وان لطفهای زخمه رحمانم آرزوست
    باقی این غزل را ای مطرب ظریف
    زین سان همیشمار که زین سانم آرزوست
    بنمای شمس مفخر تبریز رو ز شرق
    من هدهدم حضور سلیمانم آرزوست

    10 months ago
     
  • January 12, 2009

    که هنوز نبودم من!

    همه عمر برندارم سر از اين خمار مستي
    که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستي

    تو نه مثل آفتابي که حضور و غيبت افتد
    دگران روند و آيند و تو همچنان که هستي

    چه حکايت از فراقت که نداشتم وليکن
    تو چو روي باز کردي، در ماجرا ببستي

    نظري به دوستان کن که هزار بار از آن به
    که تحيتي نويسي و هديتي فرستي

    دل دردمند ما را که اسير تست يارا
    به وصال مرهمي نه، چو به انتظار خستي

    نه عجب که قلب دشمن شکني به روز هيجا
    تو که قلب دوستان را به مفارقت شکستي

    برو، اي فقيه دانا، به خداي بخش ما را
    تو و زهد و پارسايي، من و عاشقي و مستي

    دل هوشمند بايد که به دلبري سپاري
    که چو قبله ايت باشد، به از آن که خودپرستي

    چو زمام بخت و دولت نه به دست جهد باشد
    چه کنند؟ اگر زبوني نکنند و زيردستي

    گله از فراق ياران و جفاي روزگاران
    نه طريق توست سعدي، کم خويش گير و رستي

    11 months ago
     
  • December 26, 2008

    تعطیل!

    امتحان ها فردا با ریاضی شروع میشه و زندگی مجازی تعطیل! پس انواع شبکه های مجازی به غیر از فرفر و توییتر تا آخر امتحان ها از نعمت حضور من محروم می‌باشد!

    و من الله توفیق!

    12 months ago
     
  • November 24, 2008

    در تو دمسردی پاییز که چه ؟

    دشتها نام تو را می گویند  کوهها شعر مرا می خوانند
    کوه باید شد و ماند  رود باید شد و رفت
    دشت باید شد و خواند
    در من این جلوه ی اندوه ز چیست ؟
    در تو این قصه ی پرهیز که چه ؟
    در من این شعله ی عصیان نیاز
    در تو دمسردی پاییز که چه ؟
    حرف را باید زد  درد را باید گفت
    سخن از مهر من و جور تو نیست
    سخن از تو  متلاشی شدن دوستی است
    و عبث بودن پندار سرورآور مهر
    آشنایی با شور ؟
    و جدایی با درد ؟
    و نشستن در بهت فراموشی
    یا غرق غرور ؟
    سینه ام اینه ای ست  با غباری از غم
    تو به لبخندی از این اینه بزدای غبار
    آشیان تهی دست مرا
    مرغ دستان تو پر می سازند
    آه مگذار ، که دستان من آن
    اعتمادی که به دستان تو دارد به فراموشیها بسپارد
    آه مگذار که مرغان سپید دستت
    دست پر مهر مرا سرد و تهی بگذارد
    من چه می گویم ، آه
    با تو کنون چه فراموشیها
    با من کنون چه نشستها ، خاموشیهاست
    تو مپندار که خاموشی من
    هست برهان فرانموشی من
    من اگر برخیزم
    تو اگر برخیزی
    همه برمی خیزند

    آذر ، دی ۱۳۴۳
    حمید مصدق

    1 year ago
     
  • November 6, 2008

    سکوت!

    سکوت   سرشار از سخنان  ناگفته  است

    از حرکات  ناکرده

    اعتراف  به  عشقهای نهان

    و شگفتیهای  بر زبان نیامده

    در این  سکوت  حقیقت  ما  نهفته است

    حقیقت تو

    و من

    برای  تو  و  خویش  چشمانی  آرزو میکنم

    که  چراغها

    و نشانه ها را در ظلماتمان  ببیند

    گوشی  که  صداها  و  شناسه ها  را

    در بی هوشیمان  بشنود

    برای  تو  و  خویش  روحی

    که  این  همه  را  در خود گیرد  و  بپذیرد

    و زبانی  که  در صداقت خود

    ما  را  از  خاموشی  خویش  بیرون کشد

    و بگذارد  از  آن  چیزها  که  در  بندمان  کشیده است

    سخن بگویید

    گاه  آنکه ما  را  به  حقیقت  می رساند

    خود  از آن  آری است

    زیرا  تنها  حقیقت  است  که  رهایی  می بخشد

    از بخت یاری  ماست  شاید  که  آنچه می خواهیم

    یا  بدست نمی آید

    یا  از  دست  می گریزد

    از  بخت یاری  ماست  شاید

    1 year ago
     
  • November 5, 2008
    اي قوم به حج رفته، كجاييد كجاييد؟ معشوق همين جاست، بياييد بياييد معشوق تو همسايه و ديوار به ديوار در باديه سرگشته شما در چه هواييد؟ گر صورت بي‌صورت معشوق ببينيد هم خواجه و هم خانه و هم كعبه شماييد ده بار از آن راه بدان خانه برفتيد يك بار از اين خانه بر اين بام برآييد آن خانه لطيف است، نشانهاش بگفتيد از خواجه‌ي آن خانه نشاني بنماييد يك دسته‌ي گل كو، اگر آن باغ بديديت؟ يك گوهر جان كو اگر از بحر خداييد؟ با اين همه آن رنج شما گنج شما باد افسوس كه بر گنج شما پرده شماييد 1 year ago

    اي قوم به حج رفته، كجاييد كجاييد؟
    معشوق همين جاست، بياييد بياييد
    معشوق تو همسايه و ديوار به ديوار
    در باديه سرگشته شما در چه هواييد؟
    گر صورت بي‌صورت معشوق ببينيد
    هم خواجه و هم خانه و هم كعبه شماييد
    ده بار از آن راه بدان خانه برفتيد
    يك بار از اين خانه بر اين بام برآييد
    آن خانه لطيف است، نشانهاش بگفتيد
    از خواجه‌ي آن خانه نشاني بنماييد
    يك دسته‌ي گل كو، اگر آن باغ بديديت؟
    يك گوهر جان كو اگر از بحر خداييد؟
    با اين همه آن رنج شما گنج شما باد
    افسوس كه بر گنج شما پرده شماييد

     
  • November 4, 2008
    من باهارم، تو زمین من زمینم، تو درخت من درختم، تو باهار ناز انگشتای بارون تو باغم می کنه میون جنگلا طاقم می کنه… تو بزرگی مث شب… اگه مهتاب باشه یا نه! تو بزرگی مث شب.. خود مهتابی تو اصلا” خود مهتابی تو… تازه وقتی بره مهتاب و هنوز شب تنها باید، راه دوری بری تا دم دروازه ی روز. مث شب رود بزرگی مث شب تازه روزم که بیاد، تو نمی ری! مث شبنم، مث صبح، تو مث مخمل ابری، مث بوی علفی…  مثل اون ململ نازک ، مث اون ململ مه، که روی عطر علفا… مث برفایی تو … تازه آبم بشن برفا و عریون بشه کوه، مث اون قله ی مغرور بلندی، که به ابر،ای سیاهی و به باد، ای بدی، می خندی! من باهارم، تو زمین من زمینم، تو درخت من درختم، تو بهار ناز انگشتای بارون تو باغم می کنه…  میون جنگلا طاقم می کنه… ه

























احمد شاملو 1 year ago

    من باهارم، تو زمین
    من زمینم، تو درخت
    من درختم، تو باهار
    ناز انگشتای بارون تو باغم می کنه
    میون جنگلا طاقم می کنه…

    تو بزرگی مث شب…
    اگه مهتاب باشه یا نه!
    تو بزرگی مث شب..
    خود مهتابی تو اصلا” خود مهتابی تو…
    تازه وقتی بره مهتاب و هنوز
    شب تنها باید، راه دوری بری تا دم دروازه ی روز.

    مث شب رود بزرگی مث شب
    تازه روزم که بیاد،
    تو نمی ری!
    مث شبنم،
    مث صبح،
    تو مث مخمل ابری، مث بوی علفی…
    مثل اون ململ نازک ،
    مث اون ململ مه،
    که روی عطر علفا…

    مث برفایی تو …
    تازه آبم بشن برفا و عریون بشه کوه،
    مث اون قله ی مغرور بلندی،
    که به ابر،ای سیاهی
    و به باد، ای بدی، می خندی!

    من باهارم، تو زمین
    من زمینم، تو درخت
    من درختم، تو بهار
    ناز انگشتای بارون تو باغم می کنه…
    میون جنگلا طاقم می کنه…
    ه







    احمد شاملو
     
  • October 24, 2008

    تکیه‌گاه

    گاهی آدمیزاد به کسی نیاز دارد تا به او تکیه کند.تکیه کند نه این که به او پشت کند.گاهی آدم این آدم ها را در زندگی‌اش کم دارد…….

    1 year ago
     
  • October 16, 2008

    اینجا

    هنوز چراغی روشن است!

    1 year ago
     
  • September 22, 2008

    پست اول

    این اولین پست من این‌جاست!

    1 year ago
     
← Previous   
Theme tumblosx by Jon García - Powered by Tumblr